" حـسا "



باران نور...

نوشته شده توسط " حسان "|



در تاریکی بی آغاز و پایان

دری در روشنی انتظارم رویید.



"سهراب"




نوشته شده توسط " حسان "|




سال میان دو پلک را

ثانیه هایی شبیه راز تولد

بدرقه کردند.


"سهراب"

نوشته شده توسط " حسان "|



ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!

" او" آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم

و ندا آمد: پرها هم.



سهراب...


نوشته شده توسط " حسان "|



یک کابوس ژرف...

نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

 

 

روی باغ های روشن پرواز میکنم.

"سهراب"

 

پ.ن:

شکر...

نوشته شده توسط " حسان "|


 

 

و خاصيت عشق اين است...

 

"سهراب"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

تنهايي، تنها بود.

ناپيدا، پيدا بود.

"او" آنجا، آنجا بود.

 

"سهراب"

نوشته شده توسط " حسان "|

 


اي خدا آخرين اميد من هم در حيات دنيا و هم در سراي آخرت تو هستي.

 

"زيارت نامه"

نوشته شده توسط " حسان "|




خود را بكنارم برسان،از نفس افتاده ام اي يار


"محمد ابراهيم محمائي"


نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان / باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

 

"حافظ شیرازی"

 

نوشته شده توسط " حسان "|

 

...Shab

آتشی روشن درون شب...

 

"سهراب"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

 

دریافتم آدمی هستم معمولی با توانایی های معمولی.

و چه درد دارد برای منی که خیال داشتم فراتر از معمول هستم.

نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

درها به طنین های تو وا کردم.

 

"سهراب"

 

پ.ن: آری...

نوشته شده توسط " حسان "|

 

خود را از روبرو تماشا کردم

گودالی از مرگ پر شده بود.

 

"سهراب"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

هزار مرغ دریایی
در سینه‌ی من گرفتارند

اگر
این پنجره باز شود

 

 

"سارا محمدی اردهالی"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

شب است

روبرویی‌ها
چراغ را خاموش کرده‌اند
پرده را کشیده‌اند

ایستاده‌ام
با فنجان چای و بی‌خوابی‌ام

چراغ من روشن است

 

"سارا محمدی اردهالی"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

روزی هنگام سحرگاهان، رب النّوع سپیده دم از نزدیکی گل سرخ شکفته ای می گذشت. سه قطره آب بر روی برگ گل مشاهده نمود که او را صدا کردند.

 

 - چه می گویید ای قطرات درخشان؟

 - می خواهیم در میان ما حکم شوی.

 - مطلب چیست؟

- ما سه قطره ایم که هر یک از جایی آمده ایم؛می خواهیم بدانیم کدام بهتریم.

  ِ اول تو خود را معرفی کن.

 یکی از قطرات جنبشی کرد و گفت:

  ِ من از ابر فرود آمده ام. من دختر دریا و نماینده اقیانوس موّاجم.

 دومی گفت:

  ِ من ژاله و پیشرو بامدادم. مرا مشّاطه ی صبح و زینت بخش ریاحین و ازهار می نامند.

  ِ دخترک من! تو کیستی؟

  ِ من چیزی نیستم. من از چشم دختری افتاده ام. نخستین بار تبسمی بودم؛ مدتی دوستی نام داشتم؛ اکنون اشک نامیده  میشوم.                                                                                                          

دو قطره ی اولی از شنیدن این سخنان خندیدند اما رب النّوع، قطره ی سومی را به دست گرفت و گفت:

  ِ هان! به خود باز آیید و خود ستایی ننمایید. این از شما پاکیزه تر و گران بهاتر است.

  ِ اولی گفت: من دختر دریا هستم.

  ِ دومی گفت: من دختر آسمانم.

 ِ رب النّوع گفت: چنین است اما این بخار لطیفی است که از قلب برخاسته و از مجرای دیده فرود آمده است!

  این بگفت و قطره ی اشک را مکید و از نظر غایب گشت.

 

" تریللو"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

نم زن بر چهره ی ما

باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب

از تابش تو، و فرو افتد.

 

"سهراب"

 

پ.ن: الهی آمین.

نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

مشاهده ی خورشید به لامپ دل سوخته نیاز دارد.

هر کس در شکار خورشید،دست به قبضه ی چراغ قوه ببرد،کور خواهد شد.

نور،عارف ناشی را کور می کند.

 

"احمد عزیزی"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

ته تاریکی،تکه ی خورشیدی دیدم،خوردم،و ز خودرفتم،

و رها بودم.

 

"سهراب"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

کوتاه می شوند شمع ها

و شب تمام نمی شود از ما

و چه بوسه ها گم می شوند میان حرف ها و صبح.

آفتاب،به شکل تو در می آید،مثل ماه.

 

"علی صالحی بافقی"

 

 

نوشته شده توسط " حسان "|

 

"هنوز این جان بر لب مانده ام را 

در این بی آرزویی،آرزوهاست"

 

 

"فریدون مشیری" 

نوشته شده توسط " حسان "|

 

می‌دانی که آخرين بار

به فاصله‌ی نفسم در رويا بودی

و حالا به وضوحِ بهشت

در دست‌های من؟

 

"عباس معروفی"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

همنام من نیست آن پرنده

اما شکل بی تکلف پروازش،

دور دست های نگاه مرا،تداعی می کند.

 

"علی صالحی بافقی"

 

نوشته شده توسط " حسان "|

 

 

پروانه ،

بی پروا ،

به آتش ميزند.

ما ،

بي شهامتِ پروانگی ،

انديشه هزاران آری و نه در سر ،

پروا داريم از عشق

و فقط

دوستدار نقش آتشيم.

نام پروانه را ،

حتما ،

يك شاعر ،

بر او نهاده است :

پروا ، نه !

 

"علی صالحی بافقی"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

برویم،برویم،و بیکرانی را زمزمه کنیم.

 

"سهراب"

پ.ن:شاید خود،قفس باشیم.

نوشته شده توسط " حسان "|

 

چشم تا کار می کرد

هوش پاییز بود.

 

"سهراب"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

آری،ما غنچه ی یک خوابیم.

ـ غنچه ی خواب؟آیا می شکفیم؟

 

"سهراب"

نوشته شده توسط " حسان "|

 

تنهایی ما سوی خدا می رفت.

 

"سهراب"

 

پ.ن:

نیازمندت ام.

نوشته شده توسط " حسان "|


آخرين مطالب
» ...
» ...
» آرامش...
» ...
» میلادت
» ...
» ...
» به تماشا سوگند و به آغاز کلام
» ...
» ...
: